آن قدر نیامدی؛ پاییز هم دلش گرفت...
رنگش پرید؛ زرد شد!
با عاشقانه هایم کوه را به آتش میکشم هر شب ...
تا راه گم نکنی!
تو که بیایی...
همه درسهایم را دوباره فوت آب میشوم...
نه اینکه چشمهایت تختهسیاه مشقهایم بوده است!
تو ، پشت پرده پنهان شده بودی و من، از هراس گم شدن؛ گم شدم...
نظرات شما عزیزان:
|